منوچهر خان حكيم

4

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

و فرود آيند ، و خود بر بالاى آن درخت رفته پنهان شد ؛ كه بعد از لحظه‌اى آهويى خوش خال‌وخطّ ديد كه از آن جاده نمايان شد و چون به كنار چشمه رسيد ، جلدش شق شد « 1 » . جنّى سرخپوش و سرخ موى از ميان جلد آهو بيرون آمده ، جلد خود را در آن درخت آويخت و قدم در آب نهاد و بدن خود را شست‌وشو كردن گرفت ، كه اسكندر به چابكى جلدش را از شاخ درخت برداشت ، كه چون آن جنّى بيرون آمد كه رخت پوشد ، جلد خود را نديد و شروع در فرياد كرد كه : اى آدميزاده ! كجايى و جلد مرا چرا برداشتى و از برداشتن مطلب چيست ؟ كه اسكندر از درخت به زير آمد و نهيب داد كه : اى جنّ ! تو حال خود بيان كن ، كه از برداشتن جلد تو مطلبى است . آن جنّى گفت : بدان كه من پادشاه اين آهوانم و مرا غزالهء جنّى مىگويند و خداى تعالى مرا بدين صورت آفريده است ، و [ از ] قديم الايّام منزل ما در تركستان مىباشد ؛ و تركان ، ما را چنان تير مىزدند كه روز به روز ، جمع ما كم مىشد . و چون آواز شهرت بانوان ختا ، شمّامه و دمّامه در عالم مشهور بود ، من تحفه‌اى چند برداشته به خدمت ايشان رفتم و تضرّع بسيار كردم و گفتم : اى بانوى بانوان ! فكرى دربارهء ما وقت است كه تركان بنياد ما را از زمين انداخته‌اند . پس ايشان ما را برداشته بر اين دشت آوردند ( 3 ) و طلسمى از براى ما بسته‌اند كه هركس به ما ضربه مىزند ، به صورت ما مىشود . و كسى را قدرت آن نيست كه به ما ضررى رساند ، و روزبه‌روز جمع ما زياده مىشود و حال ما اين است ؛ حالا جلد مرا بده . اسكندر گفت : وقتى كه چهل نفر سالار مرا به صورت اصل نمايى ، صاحب اين جلد خواهى شد . پس غزاله ديد به غير آنكه اسكندر [ را ] بر سر طلسم بردن ، ديگر چاره‌اى نيست ، اسكندر را برداشته متوجّه آن مرغزار شد . چون رسيدند ، آن غزالان ، پادشاه خودشان را بىجلد ديدند ، حيران شدند . پس اسكندر را به بالاى آن كوه بردند كه گردباد از آنجا برمىخاست . اسكندر آسيايى را ديد كه خودبه‌خود در گردش بود . غزاله گفت : طلسم شمامه اين است كه حالا بر جانب يمين مىگردد . اما وقتى كه كسى به ما ضربه مىزند ، به جانب او مىگردد كه بادى

--> ( 1 ) . شق شدن : شكافته شدن .